کدامیک؟
بلاگر یا وردپرس؟ مسئله این است!
-----------------------------------------------------------------
پی نوشت: نتونستم مطالب وبلاگ رو تو بلاگر درون ریزی (Import) بکنم بنا براین رفتم وردپرس.
http://binaamblog.wordpress.com/
دلیل اسباب کشی رو اونجا نوشتم. خداحافظ پرشین بلاگ
دوست
بعضی وقتا نیم ساعت حرف زدن با یک دوست خوب، ارزشش بیشتر از ساعت ها مطالعه و تنهایی فکر کردنه
------------------------------------------------------
رونوشت به حامد
دو راهی
یک
سر یه دو راهی موندم. دوست دارم بعد از تموم شدن درسم، یه کارایی بکنم که اگر بخوام دکتری بخونم از این کارا باید صرف نظر کنم. یک نمونه بزرگش هم ادبیات خوندنه. الآن باید تصمیم بگیرم که دکتری بخونم یا نه.
اینو صرفاً به این علت نوشتم که یادم بمونه تابستان 89 من درگیری ذهنی دارم مبنی بر پایبندی به عهد 6-7 ساله با خودم.
دو
هر کسی این پست رو می خونه لطفاً به این سوال در بخش نظرات جواب بده: «اگر شما بخواهید یک اسم برای این وبلاگ پیشنهاد کنید، اسمش رو چی می ذارید؟»
جوابتون به این سوال می تونه ناشی از شناختتون از من باشه، مربوط به مطالب وبلاگ باشه یا دلایل دیگه و یا حتی بدون هیچ دلیل خاصی. پیشاپیش از نظراتتون ممنونم.
آن نخ نامریی
آدم هایی هستند که در مسیر زندگی به تو بر می خورند. می گویند دوستت دارند و تو به هزار و یک دلیل اخلاقی و غیر اخلاقی به خلوتت راهشان نمی دهی و ماجرا می گذرد. گمان می کنی گذشته اما تجربه ام نشان داده قصه هیچ وقت تمام نمی شود. انگار با هر دوستت دارم نخی نامریی میان قلب تو و او کشیده می شود که آن آدم ها را برایت مهم می کند
این مهم بودن الزامن از جنس خواستن نیست. بیشتر چیزی شبیه اهمیت است. اهمیتی که خود شاید از غروری ارضا شده ناشی شود. در مسیر زندگیت بوده اند و تو را خواسته اند و با این خواستن بخش سرکش روحت را نواخته اند...بخواهی یا نخواهی آدم هایی که روزی به تو گفته اند دوستت دارم فارغ از ماحصل این دوست داشتن همیشه برایت مهمن
-------------------------------------------------------------------------------------------
این مطلب کاملاً کپی شده از لینک زیر است.
http://dionysous.blogspot.com/2010/08/blog-post_09.html
معمولاً این کار (یعنی کپی کامل از یه وبلاگ دیگه) رو نمی کنم، ولی این بار شد دیگه! ایشالا تکرار نمی شه.
ابی و زندگی
یک
پشت چراغ قرمز واستاده و بدون توجه به اینکه خیابون خلوته از عرض اون عبور نمی کنه. درست مثل من. یه لباس از مدل و رنگی که من دوست دارم پوشیده.
چراغ که سبز می شه، زودتر از من راه می افته میاد جلوم.
می بینم تو دست یه MP3-player گرفته که سیماش رفته زیر روسریش. با خودم می گم: «چه حالی می ده اگه اون هم ابی گوش کنه!»
از حرفم خندم می گیره و صدای موزیک توی گوشم رو زیاد می کنم:
«آهای آهای یکی بیاد، یه شعر تازه تر بگه
برای گیس گلابتون، از مرگ جادوگر بگه»
----------------------------------------------------------------------------------------------
دو
معنی پیری رو وقتی می فهمی که دقیقاً موقعی که آقامون ابی داره می خونه:
«مثل یک رویای خوش، پا گرفتی تو شبام
از یه دنیای دیگه، قصه ها گفتی برام
هنوز از هرم تنت، داره می سوزه تنم
از تو سبزه زار شده، خاک خشک بدنم»
مجبور بشی صدای موسیقی رو کم کنی!
-------------------------------------------------------------------------------
بعداً نوشت:
دوست خوش ذوقی به نام پدرام در گوگل ریدر مطلبی نوشته که بی ارتباط به نوشته های من نیست:
«اینجا که دیگر امیدی به حنجرهی ابی - آقای صدای سابق - نیست، یادتان باشد آن طرف که رفتیم، یک شب خدا را به عصمت خانم فاطمه زهرا قسم بدهیم مرخصی بدهد به همهمان، جهنم و مار غاشیه و عقرب جراره و ویل و قیر مذاب و سرب داغ را تعطیل کند، جمع شویم لب حوض کوثر، آقای صدا هم بیاید، تا خود صبح «شما» و «وقتی دلگیری و تنها...» را بخوانیم.»
شریعتی به زعم من
از شریعتی تا حالا چیزی نخوندم. نمی دونم چرا هیچ رقبتی هم برای رفتن به سمت کتاباش ندارم. ولی همیشه از ادبیاتش خوشم اومده. خوندن قسمت هایی از کویر همیشه به من حس جالبی داده. یا یه بازه 6 - 7 ماهه، اوقات بیکاریم اگر می خواستم شعری بخونم، از دفترهای سبز شریعتی می خوندم. این قضیه مال همون زمانیه که یه پوسترش هم به دیوار اتاقم چسبونده بودم. عکسش بود و این شعر
«نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد،
نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم
چه خواهد ساخت،
...»
اما امروز بالاخره یه مطلب از نوع دیگه (یعنی مطلبی که صرفاً ادبی نباشه) ازش خوندم. واقعن تعجب کردم. و فهمیدم که چرا رغبت نمی کردم برم سراغ نوشته هاش. مطلب یه خورده طولانیه ولی اگر دوست دارین بخونینش این نوشته وبلاگ آب وآتش رو بخونید. بیشتر از همه از این متعجبم که چرا هنوز شریعتی به عنوان سنبل روشنفکری شناخته می شه و به چه دلیلی عده ای همچنان از سینه چاکان آن حضرت اند؟
یه چند دقیقه بعد یک مطلب دیگه به چشمم خورد. نامه سرگشاده میشل فوکو به مهدی بازرگان. نامه بسیار جالبیه و ارزش خوندن داره. جالبه که فوکو تو این نامه به طور غیر مستقیم به ادعاهای شریعتی جواب می ده. بارزترین قسمتش همون «حکومت اسلامی» است که فوکو می گه شما بخش حکومتش رو ول کردید و به اسلامیش چسبیدید، غافل از اینکه حکومت به صرف حکومت بودنش (چه دموکراتیک، چه سوسیالیست، چه لیبرال، چه مردمی و چه حتی اسلامی) یک سری خواصی داره که نمی شه اون ها رو نا دیده گرفت.
با شناختی که من از شریعتی دارم، آدمی نبود که این جور مسائل رو نفهمه یا نبینه. فکر می کنم به عمد در زمینه هایی سکوت می کرد یا ذهن شنونده هاش رو عمدن به سمت و سو هایی می برد که این سوال ها براشون پیش نیاد.
ولی یک سوال همواره ذهن من رو قلقلک می ده و اونم اینه که آیا واقعاً مفهومی که از کلمه ی «حکومت اسلامی» تو ذهنش بوده همین ولایت فقیهه که الآن داره پیاده می شه یا چیز دیگه ای بوده. برداشتی که من الآن دارم اینه که دقیقاً همین نوع حکومت تو ذهنش بوده.
------------------------------------------------------------------------------------
پ.ن: من نه در حدی هستم که بخوام شریعتی رو نقد کنم و نه به اون اندازه کتاباش رو خوندم که درست بشناسمش. چیزایی که اینجا نوشته شده تنها تصویری از شریعتیه که تو ذهن من شکل گرفته
گودر و تروریسم
از بین همه سایت های اجتماعی که من عضوشون بودم و هستم، گودر یه چیز دیگه است. جنسش خیلی فرق داره. آدمایی که توش هستن فرق دارن (حتی اگه همشون آدمای فیس بوک باشن)، اتفاقاتی که توش می افته فرق داره و حتی اتفاقاتی که توش «نمی افته» هم فرق داره.
گودر جاییه که من در یک سال اخیر بیشتر از هر جای دیگه ای وقتم رو تو اون «تلف» کردم. ولی این در مقایسه های با چیزهایی که یاد گرفتم به نظرم اصلن مهم نیست.
امشب بین مطالبی که یک عده از اهالی گودر همخوان (share) کرده بودن دور می زدم، به بحث قشنگی راجع به مرز «عملیات تروریستی» رسیدم. از اون بحث های نابی که هیچوقت تو جامعه ما مطرح نمی شه. تو جامعه ما فقط می گن:«عملیات تروریستی بده، محکومه ولی سلحشوری و از خود گذشتگی تو جنگ خوبه و شایسته تقدیره.» ولی هیچ وقت ما ننشستیم بحث کنیم که تفاوت این دو واقعن کجاست و نمونه هایی را بررسی نکردیم و نگفتیم که هر کدوم در کدوم دسته قرار می گیرن. سر کرده این بحث هم بلاگرهای محبوب من یعنی کمانگیر و آرمان به همراه عنصر شناخته شده فضای سایبر ایران وحید آنلاین هستن.
بزرگترین چالش رو هم وحید آنلاین با سوالی راجع به سرلشکر عباس دوران، اینجا، ایجاد می کنه. فقط دوست دارم به این دوستان ندیده ام بگم به نظر من و با اطمینان حتی این عملیات هم یک کار تروریستی محسوب می شه. هرچند هیچ قضاوتی راجع به دوران و کارش نمی کنم چون باید در شرایط و مجال خودش بررسی بشه.
البته باید بگم با آرمان هم به شدت موافقم که خود من از جمله کسانی هستم که در این بحث موضع ثابتی ندارم.
-------------------------------------------------------------
مطالب این چند نفر و دیگران رو می تونید از لینک های زیر بخونید:
کمانگیر: حسین چقدر فهمیده بود؟
مجمع دیوانگان: مرگ مقدس یا تقدس مرگ
--------------------------------------------------------------
بعداً نوشت:
روی خط وحید: هدف ترور را توجیه می کند؟
--------------------------------------------------------------
پی نوشت: چالشی که وحید (در آخرین لینک فوق) مطرح می کنه، چالش ذهنی من هم هست.
تغییر مجدد
یک
از امشب کوی نشین شدم. یه کمی اومدیم بالاتر. شلوغی و کثیفی انقلاب رو نداره. اینترنت بی سیم تقریبن پرسرعت هم داریم.
هوای تمیزتر، محیط پردیس شکل کوی، درختای زیاد و ساختمونای قدیمی، کلاً حس متفاوتی رو می سازه. مهمترین مزیت هم اینه که مجبور نیستم سیرک های جمعه های جنتی و احمد خاتمی رو تحمل کنم.
باز هم با رضا هم اتاق شدم. از مزیت های یک هم اتاقی نابغه که علوم انسانی (حقوق) می خونه، نمی گم مخصوصاً اگه تفکرات رضا رو هم داشته باشه.
دو
بعد از فوت دکتر لوکس، مدتی بود که دست و دلم به نوشتن نمی رفت. امیدوارم این یک شروع دوباره باشه.
خداحافظ دکتر


دلم نمی خواد راجع به خوبی هاش صحبت کنم. تنها استادی بود که من دوستش داشتم. به معنی واقعی دوستش داشتم. دلم براش تنگ تر از الآن خواهد شد، خیلی تنگ.
هلند
دیگه سکوت بسه!
برزیل رفت به درک! هلند رفت نیمه نهایی
هورا هلند. هورا هلند!!!
ایشالا قهرمانی رو اینجا خودم واسه خودم جشن بگیرم!
-----------------------------------------------------------------
پ.ن: جوگیر شدن و احساساتی شدن هم عجب حالی می ده ها!!! هورا خودم
